نوشته های یک زن
کتاب و مطالعه
به دنبال گم شده خودم به اشتباه کسی را یافتم که مسیر زندگیم را تغییر داد منو به اوج عرفان نرسوند منو به خاک ذلت کشوند من صوفی وار از عشق گفتم ولی عشق صوفی واری گیر نیاوردم تنها چیزی که قسمتم شد الوده شدن روحم تو دستهای خبیث زندگی بود روحم خیانت را تجربه کرد شاید جسمی نبود ولی عمیقا تاثیر گذاشت تو وجودم بعد از سالها و با وجود ندامت شدید هنوزم نمیتونم خودم را ببخشم برای غفلتی که تو زندگی به اسم عرفان مرتکب شدم ترس تو چشمهاش را می شد به راحتی تشخیص داد. تپش قلب گرفته بود وقتی مدیر با لحن بدی پشت تلفن ازش خواست بره اتاقش. مطمعن بود مربوط به تجمع دیروز اون و همکاراش میشه اخه به خاطر جسارتش همیشه تو صف اول معترضین بود داشت فکر می کرد تو این شرایط بد مالی رفتار دیروزم باعث بیکاریم نشه؟ قبلا فکر میکرد نهایتش اخراجم می کنند، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، ولی الان شرایط مالیش خراب بود به کارش و درامدش نیاز داشت.... ذهنش رفت به روز اول کاریش که به مظلومی یک بره بود. همیشه بهش زور می گفتند حقش پایمال می شد و اون می ترسید چیزی بگه و کارش را از دست بده تا اون روز که رفته بود کلانتری برای گزارش مفقود شدن کارت ملیش. پیرمرد وسط سالن داد می زد و همشون را محکوم می کرد به ظالم بودن. یک اقایی که کنارش بود اروم به پیرمرد گفت برات بد میشه اینها خودشون می برن و میدوزن و حبست می کنند بهشون گیر نده و پیرمرد محکم و جسور داد زد سکوت کنم جلو ظالم؟ مگه نمیدونید سکوت به ظلمِ ظالم خودش ظلم حساب میشه؟ این حرف تکونش داده بود از همون روز هرجایی میدید ظلم می کنند جلوش سینه سپر می کرد البته که همکاراش از این اخلاقش سوء استفاده می کردند فکر می کردند ساده است اونها پشتش سنگر می گیرند و او را میدن جلو و اون متوجه نمیشه ولی واقعیت این بود نمی خواست پیش خدا شرمنده باشه ترس تو چشمهاش به جسارت تبدیل می شد با قدم های محکم وارد اتاق مدیر شد مدیرش از دیدن قیافه حق به جانبش جدا جا خورد طوریکه لحنش نسبت به تلفن آروم تر شد و ازش خواست بنشینه سرپا موند و گفت بفرمایید مدیر که یادش اومد برای چی صداش کرده دوباره گارد گرفت و شاکی نامه ای را به سمتش گرفت بگیر توبیخی شما از سمت ریاست. گرفت و بی اعتنا راهش را سمت در کج کرد که مدیر ازش پرسید: چرا همیشه اعتراض میکنی؟ چرا باید همیشه فقط تو حرف بزنی؟ فکرمیکنی الان این توبیخ تو پرونده برات خوبه؟ اگه اخراجت کنند چیکار میکنی؟ با ارامشی که خودش هم نمیدونست منبعش از کجاست جواب داد: هر کاری دوست دارید انجام بدید شما فقط وسیله هستید روزی من با خداست و با لبخند اتاق را ترک کرد دقیقا نکته همین جا بود هیچ وقت نباید اجازه میداد فکر کنند خرجش ا اونها میدن کار می کرد و دستمزد می گرفت .... "روزیش را خدا میداد هر جا که بود پس هرگز زیر بار ظلم نمیرفت" هر وقت میرم سمت شعر حال دلم خراب مبشه نه اینکه بد باشه نه من خیلی هم این حال خراب را دوست دارم ولی ... همیشه با خوندن شعر سینه ام اتیش میگیره درد میگیره حس میکنم تو زندگیم چیزی کم دارم زندگی یک عشق واقعی بهم بدهکار یک عشق قشنگ لیلی و مجنونی واقعیت این خدا من رو مجنون خلق کرده ولی لیلی در کار نیست شایدم مجنونی داشتم که براش لیلی وار منتظر بنشینم ولی اون مجنون مجنون نبوده گمش کردم خلاصه که من فرهادوار تیشه به دست گرفتم تا شیرینی پیدا کنم و براش کوه بتراشم همسری خیلی مهربونِ ولی حس و حال عاشقی نداره تب بلد نیست کنه تا براش بمیرم فقط همسر خوب و پدر خوبیه منو بلد نیست نمیتونه از چشمهام بخونه چی میخوام فقط بلد لب تر کردم برام هر چی میخوام تهیه کنه نمیتونه حدیث مفصل را نگفته از چشام بخونه خلااااااااااااصه این دنیا یک عاشقی قشنگ بهم بدهکار شد منتظر باشه اون دنیا ازش بگیرم دوباره گوشه عزلت برگزیدم داغونم از دیشب..
| Design By : Pichak |

