نوشته های یک زن
کتاب و مطالعه
من کاری با مقام های اعضا اون بالگرد ندارم ولی مجروح باشی وسط یک جای ناشناس تو سرمای شب که احتمال حمله حیوانات وحشی هم وجود داشته باشه یک لحظه خودمون را بزاریم جای اونها خدایا بهشون رحم کن شاید فردا قشنگ تر از امروز بشه با رحم کردن و دعای خیر داشتن برای همدیگه هر سال این موقع ها بهترین حال دنیا را داشتم یعنی دقایق آخر اردیبهشت من رو ابرها بودم چون به ماه تولدم نزدیک میشم امسال هیچ حسی ندارم نه به خرداد نه به تولدم نه به ضد خردادی ها بیخیال همه خدا کنه زودتر احوالات روبراه بشه فردا برنامه ریزی کردند من مرخصی بگیرم عصر برم پیش مادرشوهر هرکاری کردم قبول نکردند من جابجا کنم بعدش یادم اومد فردا قرار خواستگاری آبجی را هماهنگ کرده بودم موندم چطوری خودم را برسونم نه اینها راضی میشن من نباشم نه میشه مادرشوهر را تنها گذاشت نه کسی میاد یک ساعت جای من بمونه برا همین خودخواهی هاشون از زندگی خسته میشم دیروز صبح آزمون بود تا ساعت یک بعدش رفتیم عیادت و بعد عیادت به محض رسیدن به خونه خوابیدم تا ساعت ۸ شتم مختصری خوردم و رفتم پیش مادرهمسر خدا را شکر خیلی از عملش راضی بودیم برعکس عمل قبلی این بار خود مادرشوهرم هم خیلی همکاری کرد صبح هم که دکترش دید شرایطش خیلی خوب هست ترخیصش کرد و همراه همسری مستقیم از همون طرف اومدم اداره خدا را شکر بابا هم دیروز مرخص شد و کمی فرصت داریم تا نوبت عملش نفس بکشیم امروز از صبح اومدم بیمارستان پیش بابا آندوسکوپی داشت باید همراه می داشت کلی گفتیم و خندیدیم تا ساعت ۱۰ که اولش بردمش اکو چون آندوسکوپیش همراه بیهوشی بود بعدش بردن آندوسکوپی ساعت ۱۲ کار بابا تمام شد تمام مریض ها را یک خدمه با تخت میبرد تو بخشیدن جز بابل که قبول نکرد و گفت خودم میام حالا بین بابا و خدمه بحث که نمیشه و .. از این اصرار و از اون انکار آخرش با ویلچر آوردنش حالا اومده بهش میگن شما بیهوشی داشتید صحبت نکنید انگار لج کرده باشه اصلا ساکت نمی شد بعدشم که بهش گفتند تا ۳ ساعت چیزی نخور بلد ۳ ساعت مایعات بخور بعد سوپ رقیق و وقتی دکتر اجازه داد کم کم غذا بخور و بابایی که الان بعد ۳ ساعت که تازه باید با مایعات تغذیه را شروع می کرده همهچیز خورده یکی دیگه از کارهای بابا که شدیدا منو حرص داد پرستارش گفت آقا شما از تخت نیا پایین تا یک ساعت چون اثرات بیهوشی ممکن هست باعث بشه بخوری زمین دقیقه به محض اینکه پرستار رفت گیر داد برم پایین از ماشین وسیله بیارم من دیدم بیخیال نمیشه گفتم من میرم . کلی راه رفتم یک ربع دور زدم ماشین را پیدا کردم اومدم میبینم بابا نیست به کنار دستیش میگم بابام کو میگه رفت بیرون زنگ زدم میگه من جلو ماشینم و منی که داشتم از حرص سکته می کردم کلا بابا حوصله نداره چون چند روزی هست تو بیمارستان مونده حسابی خسته شده اما الان😍 خیلی خسته شدم سرم را گذاشتم کنار بالشش چشمهام را بستم دیدم بابا سرم را بوسید چشام را باز کردم دیدم زل زده نگام میکنه و وقتی دید بیدارم گفت الهی خیر ببینی. و منی که به معنا واقعی کلمه لذت بردم نشستم دارم به جای یک ساعت مطالعه فیلم سعادت آباد را میبینم یک عده زوج ... آخرش میگم ارزش دیدن داره یا نه مردک بز چرون زل زده تو چشمهام میگه من با هر کسی شکل خودش برخورد می کنم کسی که با من شوخی میکنه منم باهاش شوخی میکنم کسی که جدی باشه منم جدی هستم * ولی اخرش نمره ادم های جدی همگی پایین میاد و ادم هایی که با صدای بلند براش قهقهه زدند تماما نمره بالا ارزشیابی را گرفتند* میگم من عقایدی دارم که برام محترمه طبق شرع ، دلیلی نمیبینم با مرد نامحرم بگو و بخند کنم پس سوتفاهم پیش نیاد که شما پیغام بفرستید: چرا فلانی با من سرسنگین هست؟ خوشش نیومد با لحن ظاهرا بی تفاوتی گفت : مهم نیست ادامه دادم و گفتم: من چه قبل از نمره ارزشیابی چه ده سال بعد سبک احوالپرسی و برخوردم با شما و تمامی مدیران همینِ قاطع، جدی و محترمانه من قصد توهین به شما را ندارم میگه سلسله مراتب را رعایت کن اعتراض داری اول به من بگو تو دلم گفتم الان که گفتم چقدر موجه جواب میدی؟؟؟؟ و رو بهش میگم من نرفتم برای اعتراض نمره ارزشیابی رفتم بگم 18 سال تو این معاونت بودم اجازه بدید برم جای دیگه و دوباره تو دلم گفتم جایی دور از همه شماها شماهایی که حتی به بچه تو شکم من رحم نکردید و ازارش دادید میگه یک بار که الان باشه بهت میگم هر جا بری ضرر می کنی ولی بار دیگه درخواستت تکرار بشه من موافقت میکنم گفتم لطف می کنید من چند سال میخوام برم دکتر و مدیر قبلی اجازه ندادند این تصمیم امروز نیست که روش فکر کنم ممنون میشم کمکم کنید گفت نه... برو 6 ماه فکر کن بعد بیا تو این 6 ماه منی میمونه که بخواد بره؟ اگه منی باشه دیگه روح و روان سالمی داره تا بتونه خودش را نجات بده اینجا دنیای تبعیض ها، پارتی بازی و هزار کثافت کاری دیگه است خانم هایی که ناخن کاشتند تو اول لیست مهمونی های اداری هستند اونهایی که صدای خنده هاشون هر دل مریضی را میلرزونه موفق تر هستند و لب هایی که روز به روز پررنگ تر میشن به موفقیت های اداری نزدیک تر هستند اینجا جایی برای من ساده نیست ................. و در نهایت منی که فهمیدم اینجا تیپ و ارایش و زبان چرب و پاچه خواری مقدم بر ادب و نجابت و حیا و پاکدامنیه از عصر تا به حال سه بار و به سه علت گریه افتادم بغضم ترکید بار اول دقیقا بعد از اینکه همسر من و پسری را رسوند خونه به خاطر حرفهای مدیرم بار دوم تو راهرو بیمارستان بعد از بوسیدن و خداحافظی با بابا به خاطر مظلومیتش و بار آخر وقتی اسنپ سوار شدم و از رادیو ترانه یا امام رضا پخش می شد هر سه بار شدت گریه هام زیاد بود و به هق هق افتادم هر سه بار دلم شکست هر سه بار داشتم فکر می کردم چرا خدا صدام را نمیشنوه؟ چه گناهی مرتکب شدم که صدام به عرشش نمیرسه؟ شما دعا کنید شاید صدای شما منو از این گرداب نجات بده شاید شما اون عزیزی باشید که خدا بهش نه نمیگه من اشتباه پرتاب شدم به دنیا نه اهل این قرن هستم و با آدمهای این روزگار همخونی دارم نه ربطی به قرن گذشته و پدربزرگ و مادربزرگ ها دارم نه مدرن هستم نه سنتی نه از تجملات خوشم میاد نه اهل سادگی زیادی ام من معدل دو قرن گذشته و حال هستم ولی الان تو این دنیا بین آدمهایی هستم که نه من میفهمم اونها را نه اونها من را میفهمند یک جایی باید باشه بین این دوران، بین حال و گذشته که بشه واردش شد و روح را به تعادل رسوند. جایی نزدیک تر به خدا و دورتر از آدمهای دورو جایی دور از زندگی روباه صفتی جایی که به خاطر جسمت روحت را به سخره نکشند جایی که ملاک برتری انسانیت باشه نه آدمیت.... همه آدم هستیم ولی انسان؟؟؟؟ بابا مریض شده دکترها عوضی شدند داداش رفته سفر و منی که به شدت سردرگم هستم اگه دیدید کسی تو سفر خوش سفر هست و باهاش بهتون خوش میگذره بدونید داره خیلی از جاها چشمش را روی خودخواهی بقیه می بنده تا سفر خراب نشه حداقل احترام این ادمها را نگه دارید حتما باید تو لیست کتابام کتاب، لطفا گوسفند نباشید را بزارم به این نتیجه رسیدم خوندن چند تا کتاب روانشناسی زیاد هم بد نیست مادر همسر باید سه هفته دیگه عمل کنه از طرفی پدرم سالیان سال طحالش بزرگ تر از حالت طبیعی بود و باید بر میداشت ولی دکتر گفت چون مشکلی براش نداشته فعلا نیازی به جراحی نداره تا یک ماهه پیش که بابا مرتب از درد سمت راست پهلوش شکایت داشت بردیمش دکتر دکتر میگه طحال بزرگ تر شده زده به کلیه آسیب رسونده و از طرفی عفونت هم داره دیگه چاره ای نیست باید طحالش را برداریم نگرانشم خدایا خودت کمک کن به خیر بگذره بعد از نماز شروع کردم خوندن قران بعدش معنی ایاتی را که خونده بوندم را خوندم خیلی جالب بود ابتدا درباره صدقه و احسان و بخشش و مزایای صدقه صحبت کرده بود و در انتها درباره کسب و کار ربا و معامله حتی احکام قرض دادن را هم توضیح داده بود به حدی جالب بود تا اخر یوره را به صورت معنا خوندم تصمیم دارم روزها بعد از نماز ترجمه ایات را بخونم و یک بار قران را به شکل فارسی ختم کنم به جای عربی ایاتی که در بالا بهش اشاره شده ایات انتهایی سوره بقره است قرار شده آخر هفته با برادرشوهرها و همسراشکن و مادرشوهر بریم شمال تو هماهنگیش موندن بعد خانم ها را دست میندازن اولش میریم ویلا ما یک شب هستیم فرداش میریم دریا... کلا با خانواده همسر میرم سفر استرس میگیرم بالاخره امروز تونستم کتاب دو جلدی هزار و یک شب را بخرم واقعا رو ابرها را میرم مثل شهرزاد شبی یک داستان را میخونم تو تایم استراحت اداری هم دارم حرامزاده استانبولی اثر الیف شافاک را می خونم از چهارشنبه اومدیم ویلا به هر کسی تعارف زدیم نیومد امروز دیگه تنهایی باعث شد رفتیم جاده شمال بازم نهایتا یک ساعت بعد برگشتیم رفتیم حیاط و تمام خار و خاشاک را کندیم و آتیش زدیم چای آتیشی خوردیم ولی بازم زمان آروم آروم میگذره فعلا داریم تو فیروزکوه میچرخیم تا شام آماده بشه ببریم خونه حاشیه تو مدتی که میایم ویلا خودم غذا آماده میکردم حتی با امکانات کم ولی امشب نون پیدا نکردیم و مجبور شدیم شام بخریم بالاخره کتاب چشمهایش را خوندم درک اینکه یک سری کتاب بهترین عنوان را میگیرند یک کم سخته برام قطعا رمانهای زیباتر ادبی تر و عاشقانه تر از این رمان هم تو ادبیات معاصر و قدیم ایران هست ولی اینکه با فضای مجازی و تبلیغ 4 تا بلاگر میایم تا حد زیادی یک کتاب را بالا میبریم برام قابل درک نیست در کل کتاب خوبی بود داستانی جالبی داشت و باز حضور زن و فداکاری یک زن برای عشقی ابدی ک قطعا ستودنی است اما بازم میگم از این کتاب شاهکارتر هم داریم عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد دست از زندگی کشیده بود دیگه دلش به درس و کارش نمی رفت بی بی بارها باید صداش میزد تا بیاد و به زور چند لقمه ای غذا بخوره مدت ها بود باشگاه نرفته بود و به خودش نمی رسید یاد روزی افتاد که برای اعتراض به دفتر آموزش رفته بود باورش نمی شد ثبت نام بورسیه را انجام نداده تمام کارهاش را خودش انجام داده بود ولی خب ظاهرا مرحله نهایی ثبت نشده بوده. از فکر اشتباهش دوباره آه کشید و بازم خیره شد به گلهای قالی رنگ و رو رفته اتاق این اتاق را بی بی با وسایلش همون سال اولی که دانشگاه قبول شد بهش اجاره داده بود. وسایلش کم بود و محقر ولی برای امیدی که هیچ چیزی جز چند دست لباس نداشت عالی بود با وجود اینکه این چند سال کار میکرد و حقوق نسبتا خوبی هم داشت دلش نمی اومد بی بی را تنها بزاره و بره جای بهتر پسر بی بی همسن خودش بود ولی ازدواج کرده بود و دو تا کوچه بالاتر خونه داشت رابطه خوبی هم با مادرش و امید داشت ولی بی بی اجازه نداد بعد ازدواج تو اون خونه زندگی کنه میگفت نو عروست هزار تا آرزو داره شاید بخواد برات لباس های لختی بپوشه و من پیرزن باعث بشم شرم کنه اصلا شاید بخواین دعوا کنید و من باعث بشم حق، نا حق بشه ... اول زندگی جدا باشید تا کم کم یک خونه بزرگ بگیرید و منم ببرید انصافا عروسش هم شبیه یک دختر هواش را داشت. دوباره بی بی اومد سراغ امید و با لحن شاکی و سنگینش گفت: اخه بی انصاف مگه من پیرزن پا دارم روزی چند بار این پله ها را بیام بالا و صدات بزنم؟ چرا نمیای ناهار؟ امید که شرمنده شده بود با صدای آرومی گفت: شرمنده بی بی ولی باور کن اشتها ندارم اصلا گرسنه نیستم شما بفرمایید بی بی که می دونست اگه زور نباشه این بچه با بی غذایی خودش را از بین میبره لجوجانه گفت: منم گفتم اگه تو نیای منم غذا نمیخورم. تو این خونه دلم خوش بود یک همصحبت دارم تو هم دو ماهه روزه سکوت گرفتی خوب مگه چی شده؟ حالا دون سر دنیا درس نخون همینجا بخون مگه چی میشه؟ بی بی من از دست خودم ناراحتم چرا با ندونم کاری لقمه آماده را پس زدم بی بی جان من اگه یک کم دقت میکردم الان باید آماده میشدم برای پرواز و زندگی تو اروپا. دلم میخواست بهترین باشم تو رشته خودم . بی بی آهی کشید و گفت: "مادرجان، دنیا را به کام آدمها نمی نویسند باید زجر بکشی تا به اصالت برسی" جگر گوشه جان فردا داره میره اردو مشهد تا شنبه اولش می گفتم بری چند روزی نفس بکشم ولی الان که چمدونش را می بستیم یهو دلم گرفت چشام پر شد بغض اومد تو گلوم و دستهام را باز کردم و کشیدمش تو بغلم پسر آدم مثل نفس می مونه سخته دوری ازش به سختی نفس نکشیدن اونم پسر ارشد باشه و محرم اسرار مادر الهی خدا پشت و پناهش باشه❤ یک ویروس اومده که میزنه به دستگاه گوارشی اولش علی گرفت و بعد من و سجاد و آبجیم قشنگ دو تا سه روز از غذاخوردن می افتی گلاب به روتون فقط تو مسیر سرویس بهداشتی باید باشی دیروز با همین احوالات رفتم اداره ولی امروز واقعا نمی شد من و هر دوتا پسر موندیم خونه هنوزم دل پیچه را دارم ولی خیلی بهتریم شب هم میریم عید دیدنی 🤔😉 با صدای زنگ تلفن بند دل امید ریخت برای تصاحب این بورس خیلی تلاش کرده بود ولی دقیقا امروز که روز اعلام نتایج بود از شدت اضطراب معده اش می سوخت و کارش به بیمارستان کشیده شده بود قرار شد مجید نتیجه را بهش اطلاع بده به خودش می گفت منطقی باش یا قبول شدی یا نشدی این همه استرس تو سن تو واقعا بعیده بسم اللهی زیر لبش گفت و به تماس جواب داد به خودش که نمیتونست دروغ بگه امیدش صد در صد بود چون هیچ کسی به اندازه اون باهوش نبود و تلاش نکرده بود نمره هاش همیشه کامل بود و با بالاترین معدل هر ترم را پاس کرده بود صدای مجید به زمان حال برش گردوند - امید، خوبی؟ صدام را می شنوی؟ کمی گیج شده بود چرا مجید لحنش شاد نیست یا گنگی جواب داد: آره می شنوم، نتیجه چی شد؟ متوجه مکث مجید شد ولی فکر کرد حتما دارند اذیتم می کنند چرا انقدر لوس بازی در میارن؟ صدای اروم مجید بود که دوباره هوش را به سرش برگردوند - میتونی اعتراض بزنی مطمعنا اشتباه شده راستش به جای تو اسم قرائی رو بُرد بود. یعنی چی که امید قبول نشده اگه رو تخت نخوابیده بود و سرم به دستش نبود قطعا بعد از شنیدن این خبر بیهوش می شد کم چیزی نبود تحصیل تو آکسفورد اون که هزینه اش را نداشت، بدون بورس اصلا فکر تحصیل تو آکسفورد هم محال بود. باید می رفت اعتراض می کرد درسته قرائی پسر درسخونی بود ولی در حد امیدنبود با فکر اینکه شاید تو نتایج دست بردن آنژیکت را از دستش کشید خون تمام سرامیک های زیر پاش را رنگی کرد براش اهمیتی نداشت که پرستار داره جیغ و داد میکنه و در اخرین لحظه قبل از بسته شدن چشمهاش دوستش محمد را دید که شروع به دویدن به سمتش کردو دیگه چیزی نفهمید ********************** واااای از گرمای شهر ما به حدی گرم شده با وجود اون همه خستگی وقتی دیروز از سرکار برگشتم همراه همسر رفتیم ییلاق دیروز که من نبودم علی چند تا بستنی خورده و پشت سرش هم ماکارونی چرب خورده از دیشب دل درد داره و هر چی میخوره گلاب به روتون بالا میاره یک کوچولو هم تب داره امروزم نیستم سپردم همسر ببرتش دکتر هر کار کردم نیمه شب نیومد ببریمش میگه صبح خودم میبرم اعصابم خرد شده چطوری برم سر کار وقتی تمام فکرم به علیِ از طرفی نمیشه نرفت چون واقعا تمام برنامه ریزی هاشون بهم میخوره اللهم اشفع کل مریض ساعت ۶ اومدیم سرکار تا ۶ عصر باید باشیم دیدن بچه ها حس خوبیه ولی داریم از خستگی بیهوش میشیم #کنکور-انسانی #کنکور-زبان-خارجی #رابط-مراقب **** بعدا نوشت دخترای بعدازظهر آتیش پاره بودن صدام میکردن خاله خوراکی تعارف می کردن کلی هم خوشحال بودن که من مراقبشون بودم یکی به دوستش گفت: وای چقدر مراقبمون گوگولیِ و منی که فقط فهمیدم گوگولی یک مدل تعریف به حساب میاد 🙂🙂🙂😊 دیروز همراه همسری کلی خرید کردیم کلی هم گردش رفتیم قید کار بعد از ظهرش را زد و اومد رفتیم بیرون علی تو همون ماشین خوابید سجادم کلا نیومد پس گردشمون دو نفره شد هوای بارونی و فضای دو نفره و پخش اهنگ و ...پبه قول شاعر: " گل در بَر و می در کف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است" بعله قطعا در چنین فضایی احساسات رمانتیک و عاشقانه میشه ساعت 10 شب اومدیم خونه دیدم ام نداریم و باید بپزم با اون حجم خستگی و دوندگی روزانه این حس بیشتر شبیه شکنجه بود خلاصه این حسم گذشت و بعدش بیهوشی از شدت خستگی که قطعا حسی خنثی بود صبح حالم خوب بود اما الان دلشوره دارم نه دلشوره ای از جنس بد، بلکه یک دلشوره شیرین نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه منتظر یک اتفاق خوب هستید نمیدونید اتفاق می افته یا نه شبی مردی که پشت در اتاق عمل منتظر تولد نوزادش هست دلشوره منم از اون جنسِ ******************* داخل کتابخونه ام جای صحیفه سجادیه و نهج البلاغه خالی بود دیور هر دوش را خریدم نهج البلاغه اش خیلی روون و قشنگ نوشته شده ***************** کتاب بینوایان و ادامه اون کوزت و کتاب بر بادرفته و چند تا کتاب دیگه که خونه مامان بود را با اجازه اش اوردم خونمون عشق" اصولا کلمه ای عربی است و بیشتر به صورت مونث یعنی "عشقه" به کار می رود. عشقه یا عشقیه نام یک گیاه است که در فارسی به آن پیچه یا پیچک هم می گویند. این گیاه از گیاهان خودرو است که خودبخود می روید و در مزارع کشاورزی و زمینهایی که برای بهره برداری زیر کشت باشند، یک علف هرز محسوب می شود زیرا این گیاه به دور گیاهی که کنارش باشد می پیچد بعضی ها میگویند گیاه پیچک همه انرژی خود را به گیاه میزبان می دهد و خودش خشک می شود اما درستش این است که این گیاه به دور گیاه میزبان می پیچد و سعی می کند با هم یک همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند. حالا اگر گیاه میزبان شرایط مطلوب برای زندگی مسالمت آمیز با این گیاه عشقه را داشته باشد هردو گیاه خوب رشد می کنند. اما اگر گیاه مقابل شرایطش را نداشت هر دو خشک می شوند!!! تاسف آور این که اکثر گیاهان شرایطش را ندارندو در نتیجه گیاه عشق بیشتر مواقع محکوم به زوال است. البته معمولا کشاورزان به داد محصولاتشان می رسند و از همان اول گیاه عشق را مثل علف هرز می کنند و دور می ریزند تا گیاه خودشان خشک نشود. روز ۲۹ اسفند رفتیم پیش یکی از آشناهای طلا فروش، برای خرید ربع سکه بهش گفتم حتما مدل ۸۶ باشه چون از کسی قرض گرفتم و میخوام دقیقا شبیه خود مال باشه. و این هم اضافه کردم پولم کامل نیست گفت اشکال نداره منم الان سکه ۸۶ ندارم بقیه پول را هر وقت آوردی سکه را بهت میدم موجودی من ۹ و نیم بود که قرار بود ۹ بدم بقیه را بعد از تعطیلات براش ببرم حتی گفتم با حقوق فروردین میارم گفت مشکل نداره گفتم سکه چند؟ فرمود ۱۴ و ۲۰۰ پشیمون شدم گفتم من ۹ و ۲۰۰ میدم که عدد مونده رُند بشه برامون داخل سررسید یادداشت کرد و ما اومدیم ۹ و ۲۰۰ را جابجا کردم رسید را فرستادم تا دو شب پیش حقوق را که ریختند سریعا رفتم برای پرداخت پول بهش میگم من یک بدهی دارم خدمتتون اومدم واریز کنم میگه و یک امانتی هم پیش من داری. گفتم حالا قابل نداره و... خلاصه. کارت را دادم خدمتشون میگم ۵ تومن بود لطفا برداشت کنید میگه نه ۵ و خرده ای بود خندیدم میگم بعله ولی اگه خاطرتون باشه من اون خرده را هم دادم تا رند بشه عدد میگه حالا دفتر را میارم مشخص میشه دفتر را آورده تابلو برداشته ۱۴ و ۲۰۰ را کرده ۱۴ و ۵۰۰ بعد میگه ۵ و ۳۰۰ مونده. خط خوردگی خیلی مشخص بود ولی چون شاگردش بود و از طرفی آشنا بود و کلی با هم مراوده داشتیم من و همسر نخواستیم شخصیتش را خراب کنیم فقط هر دو به هم نگاه کردیم و کارت را دادیم بهشون و گفتیم درست می فرمایید، ۵ و ۳۰۰ بکشید قطعا این آخرین معامله ما با ایشون بود ولی تو وجود من یک بار دیگه اعتماد به آدم ها خدشه دار شد یک بار دیگه از خودی خوردیم و منی که تا خونه به همسر میگفتم "خوب چرا نگفت: من ضرر میکنم ۳۰۰ بیشتر بدید؟" اصلا راستش را میگفت و کنسل میکرد به خدا گفتن راستش بهتر از این روش بود اون نه تنها در امانت خیانت کرد باعث شد دید من به آدم ها بدبینانه بشه بارها از صفر شروع کردم و خودم را قانع کردم آدم ها همه بد نیستند ولی همیشه از جایی ضربه خوردم که دوباره رسیدم به بی اعتمادی مطلق آخر هفته رفتیم ییلاق خنک و عالی جاتون سبز خیلی خوش گذشت شنبه رفتیم تهران دنبال یک سری کار اداری آخرش همراه همسری رفتیم انقلاب و باز من و وسوسه خرید کتاب که صد البته وسوسه بر من غلبه کرد و دوباره خرید کردم با وجود اینکه چند کتاب را به خاطر چاپ قدیم به قیمت مناسب خریدم ولی فکر کنم قیمتش بیشتر از یک و ۵۰۰ شد که دیگه همسر شاکی شد و مجبور شدم بیخیال شم بهش میگم فقط چشام را ببیند و دستم را بگیر و منو دور کن تا هم من زجر نکشم هم تو من زجر کتاب نخریدن را نکشم و تو زجر کتاب خریدن 😈 کتاب شوهر آهو خانم اثر محمدعلی افغانی یاسمن م. مودب پور بابادک باز از خالد حسینی دشمن عزیز اثر جین وستر چه ساده شکستم از آزیتا خیری اولین نفری که در نهایت میمیرد از آدام سیلورا هگل از فردریک بیزر جین ایر از شارلوت برونته پارسیان و من از آرمان آرین و یک عدد مفاتیح الجنان کامل شیخ قمی بزرگ کتابهایی که هفته پیش هم خریدم امروز دستم رسید و منی که به حدی ذوق مرگ شدم که هر چند لحظه یک بار میرم و تماشا می کنمشون ❤❤❤
![]()


| Design By : Pichak |

