نوشته های یک زن
کتاب و مطالعه
یک هفته ای میشه پکیج ترکیده و کلا داغون دادیم دست تعمیرکار وقتی می برد سفارش کردم که بچه کوچیک دارم لطفا زودتر بیارید گفت دو روزه میارم حالا بعد یک هفته که بچه ها مجبورند با پلیور و کلی لباس بخوابن امشب همسر بهشون زنگ زده ساعت ۱۰ میگه میارم، همین امشب میارم براتون اگه شما دیدینش، ما هم دیدیم ایشون را.. نمیاری به جهنم چرا انقدر بدقولی میکنی امروز روز شلوغی بود از اولش بدو بدو بود تا همین الان که هنوز شام نپختم بین این شلوغی ها ۴ قلم جنس ضروری برای آشپزخونه خریدم تو حراجی و قیمت مناسب... شاید باور نکنید ولی حس خرید کردن عالیه تاااازه دیشبم که خانم دکتر ازم کلی تعریف کرد وقتی بهم گفت پیاده روی هات را قطع نکن دلم میخواست بگم کاش کسی باشه من به خاطر دیدنش هر شب برم پیاده روی شبیه آقا محمود تو کتابی که گفتم دارم میخونم بعد به خاطر دیدن روی دوست بتونم وزنم را کنترل کنم و سریع بیارمش پایین راستش دکتر خیلی خوشش اومد میگفت وقتی بدون ورزش و فقط با کمی مراعات این همه کم کردی مطمعنم تا عید به وزن ایده آل میرسی و من لبخند زدم و تودلم گفتم من میتونم حتی بدون وجود تویی که به خاطرت بیام پیاده روی... ظهر بعد از خوندن نماز میرم از اتاق بیرون و تو محوطه پیاده روی میکنم خیلی از همکارا میان آخه هوا بی نظیره نه سرد و نه گرم نه خشک و نه بارونی خلاصه هوای دو نفره ای که من تک نفره توش قدم میزنم ... عکس پروفایلم رو عوض کردم هم منم هم من نیستم ... هوش مصنوعی برام درستش کرد تا خوانندگان ی ته ذهنیتی از من داشته باشند دیشب رفتیم خونه مامان شوهرم دو تا از جاری ها بودن جالبه اینها که چشم دیدن هم رو نداشتن الان به خاطر من شدن جونجونی ایشالا همیشه همین طور باشند. جدیدا تو جمعشون خیلی ساکتم بهتر از شنیدن توهین و متلک و تیکه است اصلا خوشم نمیاد همین پست میزارم یکی سلسه وار کامنت بی ربط میزاره البته جنس مذکر را میگم تابلوئه دنبال لاس زدنی تازه منت گذاشته آدرس وبلاگ داده اونجا جوابم را بده ساخته شده به تاریخ همون روز بدون پست به اسم for u یک کتاب میخونم راوی داستان مردی مسن هست با سنی نزدیک به ۶۰ تا ۶۵ دوستش که همسن خودش هست عاشق شده مردی متاهل که نوه داره همسر داره و کلا از سن عاشقی رد شده ولی... چقدر قشنگ میگه از این عشق از حالتهاش از تسلیم شدنش از قبول کردنش و نهایتا له شدن زیر این فشار .... دیروز تو مدرسه پسرم دوست صمیمی و قدیمیم را دیدم الان تو یک حالت عجیبی هستم هم دلم میخواد مثل اون موقع ها باشیم هم دلم نمیخواد تمام زندگیم را باهاش درمیون بزارم از طرفی اخلاقش طوری بود که خیلی تسلط داشت روم کلا دلم تنگ ایام قدیم شده از دیروز بهم ریختم دلم اون دوران بیخیالی را میخواد
| Design By : Pichak |

