نوشته های یک زن
کتاب و مطالعه
روز ۲۹ اسفند رفتیم پیش یکی از آشناهای طلا فروش، برای خرید ربع سکه بهش گفتم حتما مدل ۸۶ باشه چون از کسی قرض گرفتم و میخوام دقیقا شبیه خود مال باشه. و این هم اضافه کردم پولم کامل نیست گفت اشکال نداره منم الان سکه ۸۶ ندارم بقیه پول را هر وقت آوردی سکه را بهت میدم موجودی من ۹ و نیم بود که قرار بود ۹ بدم بقیه را بعد از تعطیلات براش ببرم حتی گفتم با حقوق فروردین میارم گفت مشکل نداره گفتم سکه چند؟ فرمود ۱۴ و ۲۰۰ پشیمون شدم گفتم من ۹ و ۲۰۰ میدم که عدد مونده رُند بشه برامون داخل سررسید یادداشت کرد و ما اومدیم ۹ و ۲۰۰ را جابجا کردم رسید را فرستادم تا دو شب پیش حقوق را که ریختند سریعا رفتم برای پرداخت پول بهش میگم من یک بدهی دارم خدمتتون اومدم واریز کنم میگه و یک امانتی هم پیش من داری. گفتم حالا قابل نداره و... خلاصه. کارت را دادم خدمتشون میگم ۵ تومن بود لطفا برداشت کنید میگه نه ۵ و خرده ای بود خندیدم میگم بعله ولی اگه خاطرتون باشه من اون خرده را هم دادم تا رند بشه عدد میگه حالا دفتر را میارم مشخص میشه دفتر را آورده تابلو برداشته ۱۴ و ۲۰۰ را کرده ۱۴ و ۵۰۰ بعد میگه ۵ و ۳۰۰ مونده. خط خوردگی خیلی مشخص بود ولی چون شاگردش بود و از طرفی آشنا بود و کلی با هم مراوده داشتیم من و همسر نخواستیم شخصیتش را خراب کنیم فقط هر دو به هم نگاه کردیم و کارت را دادیم بهشون و گفتیم درست می فرمایید، ۵ و ۳۰۰ بکشید قطعا این آخرین معامله ما با ایشون بود ولی تو وجود من یک بار دیگه اعتماد به آدم ها خدشه دار شد یک بار دیگه از خودی خوردیم و منی که تا خونه به همسر میگفتم "خوب چرا نگفت: من ضرر میکنم ۳۰۰ بیشتر بدید؟" اصلا راستش را میگفت و کنسل میکرد به خدا گفتن راستش بهتر از این روش بود اون نه تنها در امانت خیانت کرد باعث شد دید من به آدم ها بدبینانه بشه بارها از صفر شروع کردم و خودم را قانع کردم آدم ها همه بد نیستند ولی همیشه از جایی ضربه خوردم که دوباره رسیدم به بی اعتمادی مطلق
| Design By : Pichak |

