نوشته های یک زن
کتاب و مطالعه
با صدای زنگ تلفن بند دل امید ریخت برای تصاحب این بورس خیلی تلاش کرده بود ولی دقیقا امروز که روز اعلام نتایج بود از شدت اضطراب معده اش می سوخت و کارش به بیمارستان کشیده شده بود قرار شد مجید نتیجه را بهش اطلاع بده به خودش می گفت منطقی باش یا قبول شدی یا نشدی این همه استرس تو سن تو واقعا بعیده بسم اللهی زیر لبش گفت و به تماس جواب داد به خودش که نمیتونست دروغ بگه امیدش صد در صد بود چون هیچ کسی به اندازه اون باهوش نبود و تلاش نکرده بود نمره هاش همیشه کامل بود و با بالاترین معدل هر ترم را پاس کرده بود صدای مجید به زمان حال برش گردوند - امید، خوبی؟ صدام را می شنوی؟ کمی گیج شده بود چرا مجید لحنش شاد نیست یا گنگی جواب داد: آره می شنوم، نتیجه چی شد؟ متوجه مکث مجید شد ولی فکر کرد حتما دارند اذیتم می کنند چرا انقدر لوس بازی در میارن؟ صدای اروم مجید بود که دوباره هوش را به سرش برگردوند - میتونی اعتراض بزنی مطمعنا اشتباه شده راستش به جای تو اسم قرائی رو بُرد بود. یعنی چی که امید قبول نشده اگه رو تخت نخوابیده بود و سرم به دستش نبود قطعا بعد از شنیدن این خبر بیهوش می شد کم چیزی نبود تحصیل تو آکسفورد اون که هزینه اش را نداشت، بدون بورس اصلا فکر تحصیل تو آکسفورد هم محال بود. باید می رفت اعتراض می کرد درسته قرائی پسر درسخونی بود ولی در حد امیدنبود با فکر اینکه شاید تو نتایج دست بردن آنژیکت را از دستش کشید خون تمام سرامیک های زیر پاش را رنگی کرد براش اهمیتی نداشت که پرستار داره جیغ و داد میکنه و در اخرین لحظه قبل از بسته شدن چشمهاش دوستش محمد را دید که شروع به دویدن به سمتش کردو دیگه چیزی نفهمید **********************
| Design By : Pichak |

