آمارگیر وبلاگ

بورس عاشقی




























نوشته های یک زن

کتاب و مطالعه

دست از زندگی کشیده بود

دیگه دلش به درس و کارش نمی رفت

بی بی بارها باید صداش می‌زد تا بیاد و به زور چند لقمه ای غذا بخوره

مدت ها بود باشگاه نرفته بود و به خودش نمی رسید

یاد روزی افتاد که برای اعتراض به دفتر آموزش رفته بود

باورش نمی شد ثبت نام بورسیه را انجام نداده

تمام کارهاش را خودش انجام داده بود ولی خب ظاهرا مرحله نهایی ثبت نشده بوده.

از فکر اشتباهش دوباره آه کشید و بازم خیره شد به گلهای قالی رنگ و رو رفته اتاق

این اتاق را بی بی با وسایلش همون سال اولی که دانشگاه قبول شد بهش اجاره داده بود.

وسایلش کم بود و محقر ولی برای امیدی که هیچ چیزی جز چند دست لباس نداشت عالی بود

با وجود اینکه این چند سال کار می‌کرد و حقوق نسبتا خوبی هم داشت دلش نمی اومد بی بی را تنها بزاره و بره جای بهتر

پسر بی بی همسن خودش بود ولی ازدواج کرده بود و دو تا کوچه بالاتر خونه داشت

رابطه خوبی هم با مادرش و امید داشت ولی بی بی اجازه نداد بعد ازدواج تو اون خونه زندگی کنه

میگفت نو عروست هزار تا آرزو داره شاید بخواد برات لباس های لختی بپوشه و من پیرزن باعث بشم شرم کنه

اصلا شاید بخواین دعوا کنید و من باعث بشم حق، نا حق بشه ...

اول زندگی جدا باشید تا کم کم یک خونه بزرگ بگیرید و منم ببرید

انصافا عروسش هم شبیه یک دختر هواش را داشت.

دوباره بی بی اومد سراغ امید و با لحن شاکی و سنگینش گفت:

اخه بی انصاف مگه من پیرزن پا دارم روزی چند بار این پله ها را بیام بالا و صدات بزنم؟

چرا نمیای ناهار؟

امید که شرمنده شده بود با صدای آرومی گفت:

شرمنده بی بی ولی باور کن اشتها ندارم اصلا گرسنه نیستم شما بفرمایید

بی بی که می دونست اگه زور نباشه این بچه با بی غذایی خودش را از بین میبره لجوجانه گفت: منم گفتم اگه تو نیای منم غذا نمی‌خورم.

تو این خونه دلم خوش بود یک همصحبت دارم تو هم دو ماهه روزه سکوت گرفتی

خوب مگه چی شده؟

حالا دون سر دنیا درس نخون همینجا بخون مگه چی میشه؟

بی بی من از دست خودم ناراحتم چرا با ندونم کاری لقمه آماده را پس زدم

بی بی جان من اگه یک کم دقت میکردم الان باید آماده میشدم برای پرواز و زندگی تو اروپا.

دلم میخواست بهترین باشم تو رشته خودم .

بی بی آهی کشید و گفت: "مادرجان، دنیا را به کام آدمها نمی نویسند باید زجر بکشی تا به اصالت برسی"

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:24 توسط f.sh|


آخرين مطالب
» گرمای ما
» من برگشتم
» تبریک سال نو
» ماه مبارک
» نوشته های خودم
» درامتداد حسرت/ کلیدر
» کتاب جدید گوژپشت نتردام
» تبریک
» هفته ای عالی
» روزهای آشفته


Design By : Pichak